سخت میکوشم

این روزها مشغولم ،سخت مشغول سابیدن مثلث هایم هستم و میتوان گفت پیشرفت قابل توجه ای داشته ام اگر چه خوب میدانم کند هستم و ....اما کمی راضی تر از گذشته ام و تصمیم گرفتم باز هم وقت بیشتری را صرف این کار کنم.نمیدانم احساسم به خاتم را چگونه بازگو کنم :یک حس ناب و خاص گاهی توام با ترس و دلهره البته این دلهره زمانی که از کار فاصله میگیرم به سراغم می آید و بد جور آزارم میدهد.دیدن فیلم مراحل ساخت خاتم که استادم دفعه پیش به من دادند، شده یک تکرار هروزه .درمحل کار فرصت کنم حتما سراغش میروم و مثل همیشه کیفور میشوم از این همه ذوق و هنر ایرانی .و عکس کارهای استادم را در موبایلم ذخیره کرده ام که هر از گاهی به سراغشان میروم و تکرار میکنم که چه میخوام و هدفم چیست....از همه زیبا تر خاتم نفیس و ظریفی است که از استاد به یادگار دارم و هروز قبل از شروع به کار لمس اش میکنم و احسنت میگویم به این ظرافت و آرزوی سلامتی میکنم برای خالق این کار هنرمندانه.....آقای همسر جلوی بهانه هایم را گرفته دیگر مجال نداد غر بزنم که اتاق کارم گرم  است و نمی توانم کار کنم و...چند روز پیش در یک اقدام خنده دار فکر هایمان را روی هم گذاشتیم و به جای میز یک سطل را با آجر و سیمان پر کردیم تا حسابی سنگین شود و من موقع کار تنگ مثلث سابم را به آن تکیه دهم (آخر هر میزی انتخاب میکردیم سبک بود و غش میکرد Gnomeو الان میتوانم در بیرون اتاق کارم  روبروی کولر بنشینم و کار کنم البته اصلا نمیتوانم از جا تکانش دهم وحشتناک سنگین است)...اینگونه شد که بنده دیگر هیچ بهانه ای برای فرار از کار ندارم و


پ ن:دوربینم آنقدر خوب نیست که بتواند ظرافت خاتم را نشان دهد وگرنه عکس اش را میگذاشتم.

پ ن:شاید عکس سطل خوشگلم را که هنرنمایی آقای همسر باشد را برایتان گذاشتم  

روز بعد نوشت:دیروز تا میتوانستم سابیدم !چقدر خوشحالم امروز میبینید حال ما بسته به وضع مثلث ها مدام در حال تغییر است

مردم این دیار روزهای ابری آسمان دلشان  زنگار میگیرد و ابری میشود اما انگار من از این اسمان گرفته و عبوس انرژی مضاعف میگیریم و حسابی کیفور میشوم...دیروز بعد از چند روز خانه نشینی (البته شامل سر کار رفتم نمیشود ) گشتی در روستاهای اطراف شهرمان زدیم و نتیجه اش:

 

   

هر چه جلوتر میرفتیم توده ابرها فشرده تر میشد و نوید باران میداد !و من در انتظار باران

   

انگار مشتی پنبه در آسمان پاشیده اند

 

این روزها  عطر برنج شامه را نوازش میدهد...

 

این کلبه را که دیدم نقاشی های کودکی ام را به خاطر آورم! همیشه همین منظره را میکشیدم درست همین شکلی

این هم هنر نمایی آقای همسر....سرانجام خوش ذوق شدند (کمال همنشین در او اثر کرد)

 


پ ن:خدا را شکر خیلی بهترم ...تازه قدر سلامتی را میدانم بعد از بیماری...چقدر کار مانده برای انجام دادن خدا به دادم برسد

پ ن:چه بلایی سر بلاگفا امده؟آقای شیرازی باید اسباب کشی کنیم برویم بابا یه کاری کنید  Angry Elf