مردم این دیار روزهای ابری آسمان دلشان  زنگار میگیرد و ابری میشود اما انگار من از این اسمان گرفته و عبوس انرژی مضاعف میگیریم و حسابی کیفور میشوم...دیروز بعد از چند روز خانه نشینی (البته شامل سر کار رفتم نمیشود ) گشتی در روستاهای اطراف شهرمان زدیم و نتیجه اش:

 

   

هر چه جلوتر میرفتیم توده ابرها فشرده تر میشد و نوید باران میداد !و من در انتظار باران

   

انگار مشتی پنبه در آسمان پاشیده اند

 

این روزها  عطر برنج شامه را نوازش میدهد...

 

این کلبه را که دیدم نقاشی های کودکی ام را به خاطر آورم! همیشه همین منظره را میکشیدم درست همین شکلی

این هم هنر نمایی آقای همسر....سرانجام خوش ذوق شدند (کمال همنشین در او اثر کرد)

 


پ ن:خدا را شکر خیلی بهترم ...تازه قدر سلامتی را میدانم بعد از بیماری...چقدر کار مانده برای انجام دادن خدا به دادم برسد

پ ن:چه بلایی سر بلاگفا امده؟آقای شیرازی باید اسباب کشی کنیم برویم بابا یه کاری کنید  Angry Elf